|
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي نكن
|
|
|
|
||||
|
اين چه شوريست كه در دور قمر ميبينم همه آفـــــاق پــر از فتنه و شر ميبينم دختران را همه در جنگ و جدل با مادر پسران را همـــه بدخواه پــــدر ميبينم هيــــچ رحمـــي نه برادر به برادر دارد هيچ شوقت نه پــــدر را به پسر ميبينم ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است قوت دانا همه از خــــون جگر ميبينم اسب تازي شده مجـــــروح به زير پالان طوق زرين همه بر گردن خـر ميبينم هر كسي روزه بهــــــي مي طلبد از ايام علت آن است كه هر روز بتــر ميبينم پنــــد حافــظ بشنو خواجه برو نيكي كـن كه من اين پند به از گنج و گهر ميبينم
+
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 2:19 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب درد است . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . زمين شهر از برف و غبار آن كفن پوش است . رخ مهتاب نهان در پشت ابر تيره ي ظلمت . سگ پيري پي يك تكه نان خشك ، زبس پا و زبان اندر پي نان نهان در زير برف ساكت و نامهربان رانده، زپا افتاده يك گوشه . جهان خواهد زبرف از بهر او شايد كفن دوزد . زني ولگرد و هرجايي و تن لرزان، به هر كوي و خياباني زند سرتاكه شايد با تن مرد هوسبازي ، شكم را از عذاب بي غذايي ها رها سازد . يتيمي گوشه ي ديوار وتن خسته ز كار سخت روزانه . به دستش كل مال و پول و ابزارش . به لطف برف دگر حتي يكي هم يك سراغ كوچك از آن جعبه ي واكسش نمگيرد . شنيدم زير لب ميگفت ، جواب خواهر نازم چه گويم من گر امشب آبنباتي را به لبهاي ظريف و مهربان او نچسبانم . نميخواهم دگر اشك مدام مادرم خود را ببينم من . خداوندا همان بهتر به زير برف و يخبدان ، بميرم من . كمي آنسو كنار خانه اي ويران فقيري دست بر آخرين لبيكها برده . خداوندا گناهم چيست ؟ كدامين خانه را ويران . كدامين سوز در جاني براندم من ؟ منال و مال دنياي كدام انسان به نامردي بخوردم من؟ خداوندا يتيمي را مگر با جور و با عقده زخود راندم ؟ به غير از نام تو يارب كدامين نام را خواندم ؟ خداوندا به شام تيره و تار كدامين مرد خنديدم ؟ كدامين بوسه از لبهاي يار ديگران با حيله و نيرنگ برچيدم؟ گناهم را بگو يارب ؟ گناه طفل بيمارم ؟ گناه همسر زارم؟ گناه مادر پيرم؟ مگر مردم گنه كم كرده اند اي خالق يكتا؟ زنايي نيست ؟ دگر در خانه ي دارا حرامي قاطي اموال و مالي نيست ؟ دزدي نيست ؟ ستمكاران همه رفتند؟ ربا خواران همه مردند ؟ فقط من ماندم و اين طفل بيمار و زن غمخوار؟ گناهم زنده ماندن بود ....... نميمانم به روي چشم ......... در اين غوغاي خاموش شبانه كه جگر خواهد نسوزد از عذاب مردم بي نان ...... ببين اي جان ... درون قصــــر زيبايي ... چـــــــراغي تا سحـــــر ميسوخت . ( نوشته مرد عاشق با كمي كمك گيري از يه متن قديمي )
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 0:48 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شبـــــي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم در آن يكشب خدايي من عجايب كارها كــــــردم جهان را روي هـــم كوبيده از نو ساختم گيتي ز خاك عالم كهنه جهـــــاني نو بنــــا كـــــــردم كشيدم بر زمين از عرش دنيادار ساكـــــن را سخن روشن بگويم در حقيقت كودتا كـــــــردم خدا را بنده ي خود كردم و گشتم خـــــــداي او خدايي با تسلط هم به عرض و هم سما كــردم ميــــان آب شستم سر به سر برنامه ي پيشين هر آن خيري كه اول بود نابود و فنا كــــــــردم نمودم من بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم كشيدم كيش نقد و نسيه بازي را رها كـــردم نماز و روزه تعطيل كردم كعبـــه را بستـــــــم حساب بندگي را از رياكاري جــــدا كـــــــــردم بجاي جنس موذي آفريدم مـــــردم خـــــوشدل قلوب بندگان را مركز مهر و وفــا كـــــــــردم نكردم پشت سر هم بندگاني لخت و عور ايجاد به مشتي بندگان آبرومند اكتفـــــــا كــــــــردم سري گر داشت بر سر شــوق استعمـــاركوبيدم لگد قانون استعمار را من زير پا كـــــــردم جهاني ساختم پر عدل و مهر و خالي از تبعيض تمام بندگان خويش را از خود رضا كــــــردم بجاي آنكه بخشم خلق را امراض گـــــوناگون بالطاف خدايي درد مــــردم را دوا كــــــــردم نه يك بي آبرويي را هزاران گنــــــج بخشيدم نه بر يك آبرومندي دو صد ظلم و جفا كردم بجاي آنكه مردم را گذارم در غـــــم و محنت گره از كارهاي مردم غمديده وا كــــــــــردم نياوردم به دنيا مردم جنگي و ســـــركش را بجاي جنگ عالم را پر از مهر و وفا كــردم نكردم خلق امريكا و روس و انگلستانــــــرا به موجودات عالم صلح و يكرنگي عطا كردم نگوئيدم به تاريكي بگفتم مست كـــــــز اول نكردم خلق را سلطان عجب كاري چه ها كردم هر آن كو را كه ميدانستم از اول بود نا سَـر نكردم خلق عالم را بري از هر بلا كـــــــردم چه ميدانستم ازاول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتــــــدا كــــــــــردم سحر چون گشت و از مي ميشدم هوشياردانستم كه ديشب در پناه مي جسارت بر خدا كــردم شدم بار دگر يك بنده بر درگاهش و گفتــــــم خداوندا نفهميدم غلط كردم خطا كردم
+
نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 16:45 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چــــــو انسانــــرا شود پر لاجرم پيمانه ميميرد خوشــــا مردي كه بي پروا و آزادانه ميميرد يكي جــــــام شهادت بر ســــــر سجاده مينوشد يكي مست از شراب و در كف ميخانه ميميرد يكي خاك مزارش قبله گاه اهل دين گــــــــــردد يكـــــي با دين و آئين خـــــــدا بيگانه ميميرد يكي را مردن اندرجهل مطلق مايه ي فخـراست يكي در اوج شهرت عالم و فـــــرزانه ميميرد يكي در خـــــون ز خشم لعبتـــي فتـــــانه ميغلتد يكي با عشق پاك دلبري جــــــــــانانه ميميرد يكي در آتش شهــــــرت سمنــــدروار ميسوزد يكي چون شمع با جان كندن پـــروانه ميميرد يكي چون باز هنگام شكـــــــار از پاي مي افتد يكي چون مرغ پربسته به كنـــج لانه ميميرد كس از گرگ اجل ايمن نشد شاطر روانش شاد جوانمردي كه در راه وطن مـــــردانه ميميرد .
+
نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 17:52 توسط مرد عاشق
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ديشب ماه رو ديدم كه داشت به زمين ميومد . نزديك و نزديكتر شد . رفتم جلو ديدم يكي رو برداشته و داره با خودش ميبره . صداش زدم .خواهش ميكنم فقط يه لحظه . نگاهي كرد و گفت نپرس . ميگم . اين عاشق بي دست و پاي منه كه من رو از عرش به فرش كشيده . من همه ي عمرم هواسم به عشاقي بود كه به طرفم ميومدن . هر چند سست . تا اينكه نگاهم افتاد به اين يكي . كه فقط نگاهم ميكرد . با يه ذره دقت متوجه شدم چقدر بي دست و پاست . چرا كه دست و پاش رو زمين بسته و صداش رو زمونه شكسته بود نميتونست به طرفم بياد . اما تو اين مدت اون نگاه از من برنداشت . ياد جمله ي امير افتادم كه ميگفت با نگاه به ماه . راه كوتاه نميشه و يا ماه به زمين نمياد . ولي امير بعضي وقتا نگاه بزرگترين ، تنهاترين و آخرين تلاشي كه ميشه انجامش داد . البته به شرط صداقت.
+
نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 14:18 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا: "عقيده" مرا از دست "عقده ام" مصون بدار. خدايا: به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزانى كن. خدايا: رشد علمى و عقلى مرا از فضيلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد. خدايا: مرا همواره آگاه و هوشيار دار، تا پيش از شناختن "درست " و "كامل" كسى، يا فكرى مثبت يا منفى قضاوت نكنم خدايا: مرا يارى ده تا جامعه ام را بر 3 پايه "كتاب، ترازو و آهن" استوار كنم، و دل را از 3 سرچشمه "حقيقت، زيبايى و خير" سيراب ساز و مرا مذهب بى عوام، ايمان بى ريا، خوبى بى نمود، گستاخى بى حامى، مناعت بى غرور، عشق بى هوس، تنهايى در انبوه جمعيت، و دوست داشتن بى آنكه دوست بداند، روزى كن.
اينم براي .... عزيزم خدايا: آتش مقدس "شك" را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين"هايى را كه در من نقش كرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده اين خاكستر، لبخند مهراور بر لبهاى صبح يقينى، شسته از غبار، طلوع كند. خدايا: به مذهبى ها بفهمان كه: آدم از خاك است، بگو كه: يك پديده مادى نيز به همان اندازه خدا را معنى مى كند كه يك پديده غيبى، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت. و مذهب، اگر پيش از مرگ، به كار نيايد، پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد. خدايا: رحمتى كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ايمانم افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را مى گيرند و براى دين كار مى كنند، نه از آنها كه پول دين! را مى گيرند و براى دنيا كار مى كنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 18:43 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابام قول داده بود امشب دست پر به خونه برگرده . آخه امشب شب عيد بود . وقتي نيمه شب ديدم كليد رو آروم و با لرزه به در ميچرخوند ، خودم رو به خواب زدم تا از من شرمنده نباشه . راستي چند وقت پيش يكي از دوستام يه سري مطالب رو كه از يه وبلاگ ذخيره كرده بود نشونم داد . در مورد اشكالات و ايرادات در قرآن مجيد . همه رو خوندم و جز دروغ چيزي نديدم . يه بابايي با تغيير معاني آيات و يا با كم و زياد كردن آيات سعي كرده بود اسلام رو زير سئوال ببره . ولي با اين كارش حقانيت اسلام رو اثبات كرد . چون من با دانش خيلي كم ديني خودم همه ي ايراداتش رو خوندم و با دليل براي دوستم رد كردم . حالا چه برسه به كسائي كه كارشون قران و اسلام . عدو شود سبب خير اگر خدا خـــــواهد . خمير مايه ي دكان شيشه گر سنگ است
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 18:2 توسط مرد عاشق
|
|
|||||
|
|||||